تبليغاتX
آرتین

آرتین

این روزها که کمتر شاهد پخش سریالهای طنز از شبکه سه سیما هستیم، بازار دو شبکه ی ماهواره ای "مهاجر" و "ایران موزیک" نسبتآ داغ است!! واقعآ باید به مسئولین این دو شبکه ی به اصطلاح "مجاز" تبریک گفت ، چرا که آنقدر در مقوله ی طنز ۲۴ساعته موفق بوده اند که دیگر کسی از دار و دسته "مهران مدیری" و "رضا عطاران" سراغی نمی گیرد!!

 

اگر خاطرتان باشد لس آنجلسی ها تا همین چند سال پیش مدام در کانال های ماهواره ای ، از موسیقی پاپ داخلی تعریف میکردند اما حالا به لطف این دو شبکه، این موسیقی زبان بسته هر روز به نحوی از سوی آنها مورد حمله قرار می گیرد! دیروز شهرام شب پره ، امروز شوبرت آواکیان و فردا هم احتمالا قاسم گلی!!!!! البته باید به آنها حق داد. چرا که هنرمندان "بی هنر" این دو شبکه از دید ایرانی های مقیم خارج از کشور "نماینده هایی" از هنرمندان پاپ داخلی هستند و این یعنی بی آبرویی!!

 

پیش تر اگر کسی هوس خواننده شدن به سرش می زد باید میلیون ها تومان بابت ترانه ، آهنگ ، تنظیم و استودیو هزینه می کرد اما حالا هر کس اراده کند فقط با پخش یک موزیک ویدیوی چهارصد هزار تومانی به جمع "هنرمندان" می پیوندد!!

 

ای کاش یک نفر پیدا می شد و جلوی این آبروریزی تاریخی را می گرفت. فعالیت این دو شبکه یعنی توهین به شعور مردم!!

-------------------------------------------------------

بازتاب این "نقد" در سایت "خبرنگاران صلح"

 

اعتراض موزیسین جوان به کلیپ های ایرانی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 11:0  توسط آرتین شاهوران  | 

از چراغ قرمزهای این شهر متنفرم! وای از اون روزی که سه زمانه هم باشن... اونوقت میمیرم و زنده می شم تا این چراغای لعنتی سبز بشن. توی اون چند دقیقه ای که به ثانیه شمار چراغ قرمز زل می زنم به خیلی چیزا فکر می کنم. به اینکه توی این شهر لعنتی هر راهی که خواستم برم یه سنگی انداختن جلوی پام! به اینکه تا خواستم حرف بزنم گفتن خفه شو... اونیکه ما میگیم درسته ، به اینکه چرا اینجا هیچ کس سر جای خودش نیست!؟ به اینکه شاید من هم مثل خیلی ها باید برای همیشه با چراغ قرمزهای این شهر خداحافظی کنم!! این فکرای لعنتی اونقدر مثل خوره به جونم می افتن که اصلا نمی فهمم کی چراغ سبز میشه...

 

بوق بوق بوق...

 

آقای راننده هم انگار مثل من تو عالم هپروته!! بالاخره یخ اونم باز میشه و شروع می کنه به حرف زدن. از بچگیش میگه ، جوونیش ، دوران سربازیش ، زنش ، بچش وووووووووووو...

اما من از حرفاش هیچی نمی فهمم و فقط باهاش می خندم ، اخم می کنم و بعضی وقتا هم تعجب می کنم. اینجوری

 

بالاخره به چراغ قرمز آخر می رسیم... اما این چراغ انگار قرار نیست سبز بشه. ماشینها به طرز احمقانه ای پشت سر هم قطار میشن و هی بوق می زنن... ولی از چراغ سبز خبری نیست!! انگار یادشون رفته که بعضی از چراغ راهنماهای این شهر خرابن و هیچ وقت سبز نمی شن!! بالاخره راننده ساکت میشه و من هم از فرصت استفاده می کنم و با اعصاب راحت تر به "رفتن" فکر می کنم!! به اینکه چجوری میشه برای همیشه از اینجا رفت!؟ آره...باید رفت... اما... اما نمی دونم چرا این چراغ قرمز آخر منو یاد "خدمت سربازی" میندازه!!!!!!!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:36  توسط آرتین شاهوران  |