مگر نمی بینی!؟
چشم هایم دیگر لال شـده اند
و پا برهنه
لابه لای نگـاهت نمی پرند.
ای کاش
حرفهای آخرت از دهن افتاده بود
تا اینقدر
از چشـــــــم هایم نمی افتادی!
مگر نمی بینی!؟
چشم هایم دیگر لال شـده اند
و پا برهنه
لابه لای نگـاهت نمی پرند.
ای کاش
حرفهای آخرت از دهن افتاده بود
تا اینقدر
از چشـــــــم هایم نمی افتادی!
انگشت من
بر تن سفید کاغذ
نام تو را نوشته بود و
انگشتهای تو
بر شیشه های مه گرفته شب
نام مرا پاک می کــرد!
با خودم گفتم
چشم لامپ ها روشن!
بکتاش آبتین
انگار هیچ چیز واقعی نبود...
من
تو
و اتاقی که
سکوت از درو دیوارش بالامی رفت.
قـاب عکس ها وارونـه شده بودند
و ساعت دیواری خودش را به خواب زده بود!
من بودم و تو...
و تو با دستهایی لرزان
و نگاهی که بـــوی خیانت می داد.
انگار هنوز هم هیچ چیز واقعی نیست...
من
تو
اتاق
قاب عکسها
و ساعت دیواری که هنوز از خواب بیدار نشده است!
پنجشنبه
رأس ساعت سیزده
به وقت نا کـــجا آباد
من تمـــــام شدم...

بچه که بودم
دلم می خواست دنیا را
از پشت عینک پدربزرگ ببینم
و تنها بازیچه ام
عصــــای پدربزرگ بود
تفنگ مضحکی که با آن
کودکـــــــیم را کشـــتم
اما من فقط می خواستم
راه رفتن آدم بزرگ ها را یاد بگیرم
و این تنها یک بازی کودکانه بود...
حالا هر وقت به آینه نگاه می کنم
خاطــــــراتی مــــه آلود
برایــــم زنده می شود!
خاطرات پیرمردی بیست و شش ساله
با موهایی ژل زده
و سالهایی چروک خورده...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شاعر نیستم! اما بعضی وقتها که موسیقی از دستم کلافه می شود ، کاغذها را خط خطی می کنم. همین!!
آرتین شاهوران