
بچه که بودم
دلم می خواست دنیا را
از پشت عینک پدربزرگ ببینم
و تنها بازیچه ام
عصــــای پدربزرگ بود
تفنگ مضحکی که با آن
کودکـــــــیم را کشـــتم
اما من فقط می خواستم
راه رفتن آدم بزرگ ها را یاد بگیرم
و این تنها یک بازی کودکانه بود...
حالا هر وقت به آینه نگاه می کنم
خاطــــــراتی مــــه آلود
برایــــم زنده می شود!
خاطرات پیرمردی بیست و شش ساله
با موهایی ژل زده
و سالهایی چروک خورده...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شاعر نیستم! اما بعضی وقتها که موسیقی از دستم کلافه می شود ، کاغذها را خط خطی می کنم. همین!!
آرتین شاهوران
