انگار هیچ چیز واقعی نبود...
من
تو
و اتاقی که
سکوت از درو دیوارش بالامی رفت.
قـاب عکس ها وارونـه شده بودند
و ساعت دیواری خودش را به خواب زده بود!
من بودم و تو...
و تو با دستهایی لرزان
و نگاهی که بـــوی خیانت می داد.
انگار هنوز هم هیچ چیز واقعی نیست...
من
تو
اتاق
قاب عکسها
و ساعت دیواری که هنوز از خواب بیدار نشده است!
پنجشنبه
رأس ساعت سیزده
به وقت نا کـــجا آباد
من تمـــــام شدم...
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 1:57  توسط آرتین شاهوران
|
